|
پیش نوشت:
۱-خانمی محترم از خانواده ای کاملا محترم و اصیل،همسری اختیار میکند.پس از چند سال زندگی مشترک و داشتن یک فرزند و البته چند فقره کلاهبرداری مالی از خانواده ی همسر،حضرت آقا فیلش یاد هندوستان میکند و بدون اطلاع و اجازه ی همسر با منشی شرکت ازدواج میکند.پس از مدتی هم نقش مرد نامرئی را بازی میکند به گونه ای که از محل زندگی و کارش هیچ اطلاعی در دست نیست.بالاخره پس از مدت زیادی مدارا،خانم برای درخواست طلاق مصمم میشود.وکیل،راهنمایی میکند که به دلایل منطقی و غیر منطقی،این درخواست،زمان و هزینه ی زیادی میبرد.لذا بهتر است ابتدا درخواست نفقه داشته باشند اگر دادگاه به نفعشان حکم داد میتوان درخواست طلاق را هم اجرایی کرد.فکر میکنید مبلغ نفقه چه عددی اعلام شد؟ 90000 (نود هزار)تومان.
من که هر چه فکر کردم به نتیجه نرسیدم لطفا شما راهنمایی بفرمایید یک انسان در کجای این مملکت که ارزانی و وفور نعمت بیداد میکند با این مبلغ میتواند زندگی کند؟در حالیکه دارید در نقشه ی جغرافیا دنبال محلی مناسب میگردید به هزینه ی مسکن،لباس،خوراک،ایاب و ذهاب،آموزش و ...هم نیم نگاهی داشته باشید.
۲-از جریان قانونی شدن ازدواج دوم مرد بدون اجازه ی همسر اول در دوقلوهای ارزشی و انقلابی هفتم و هشتم که باخبرید؟ میدانید چند نفر از آنان دارای همسر دوم هستند؟
۳-این طنز تلخ را شنیده اید که برخی خانمها برای محکم کاری،هنگام ازدواج،موافقت شوهر را با حق طلاق بصورت محضری دریافت میکنند؟گویی زن حقی برای طلاق ندارد و در صورت بله گفتن تنها با کفن میتواند آن خانه را ترک نماید.
۴-میدانید که برای اجرای حکم قصاص ِمردی که زنی را به قتل رسانده،اولیای دم مقتول باید نصف دیه مرد را به خانواده ی قاتل بپردازند؟(چون دیه ی زن نصف دیه ی مرد است)
۵-این را هم میدانید که بانوان جهت دریافت پاسپورت به اجازه ی شوهر نیازمند هستند.در این زمینه میتوانید به خاطره ی جالب آقای نورانی(وبلاگ هبوط ناتمام) مراجعه کنید.
۶-حتما اعتراض تند و تیز برخی بزرگواران را به پرچم داری تیم المپیک ایران توسط یک بانو شنیده اید.( برای اطلاع بیشتر اینجا را کلیک کنید)
مقایسه ی چند آمار:
۱-تعداد زنان تحصیلکرده در مقاطع لیسانس،فوق لیسانس،دکترا و عضو هیئت علمی:حدود یک میلیون و دویست هزار نفر(نسبت ورود دختران به دانشگاه ها به حدود 60% رسیده است)
۲-تعداد زنان تحصیلکرده در مقاطع کارشناسی ارشد و دکترا:حدود 68هزار نفر(و مرد:حدود 150 هزار نفر)
۳-تعداد زنان تحصیلکرده و جویای کار:حدود 304 هزار نفر(25% کل زنان تحصیلکرده)
۴-تعداد مدیران مرد:حدود 22000نفر(حدود 270 نفر کمتر از دیپلم و5000 نفر دیپلم و فوق دیپلم) و زن:948 نفر که 850 نفر دارای تحصیلات کارشناسی و بالاتر میباشند.
پی نوشت 1:تا کی قرار است زن را موجود درجه دوم و به عنوان کالای در اختیار مرد بدانیم؟حقیقتا در تقسیم بندی حقوق انسانها،جنسیت چه اصالتی دارد که نقشی به این تاثیرگذاری ایفا میکند؟
پی نوشت 2:با توصیفات پیش نوشتها،وضعیت بی دینی کشورهای غربی که کاملا مشخص است.ولی وضعیت کشورهای دوست مانند سوریه،مالزی،فلسطین،ترکیه و...که یا قوانینی اینگونه ندارند و یا حداقلی است، چه میشود؟یعنی می فرمایید در تمام گیتی فقط ما مسلمانیم؟_ آن هم عده ای از ما که وفاداریشان به قرائتی خاص را اثبات میکنند.
از زمانی که با سایت خانم دکتر توحیدلو( بر ساحل سلامت ) آشنا شدم،دو-سه پست و موضوع ویژه ای که مطرح کرده بودند،ذهنم را به خود مشغول کرد:امید،پوچی،آنچه داریم،آنچه در جاهای دور دنبالش میگردیم،مهاجرت و ... . این مساله گذشت تا چند روز پیش جمله ای در فرمایشات گهربار رئیس دولت نهم توجهم را بار دیگر به این موضوع معطوف نمود؛آنجا که اعلام داشتند احساس خوشبختی ایرانیان روز به روز بیشتر میشود.لذا بر آن شدم با فرض اینکه داشته های فراوانی داریم، چند فاکتور اولیه را که به گمانم جزء نداشته هایمان است_یا حداقل جزء کم داشته هایمان_ از دید یک جوان ایرانی بررسی کنم.البته بیش و پیش از از آنکه در پی علل مهاجرت باشم قصد بیان زمینه های نا امیدی را دارم.
1-شغل،درآمد و رفاه:
حتما مدعی نخواهید بود که برای هر جوان ایرانی،امکان اشتغال به راحتی یا حداقل با سختی منطقی وجود دارد.نگاهی به آمار واقعی بیکاری،بهترین شاهد این ادعاست.حتی اگر به آمار واقعی هم دسترسی نداشته باشیم با چند سفر کوتاه به نقاط مختلف کشور یا با کمی خیابانگردی در تهران میتوان تا حدی آمار را دریافت.با این وضعیت اشتغال و توجه به سطح حقوق مشاغل ،بدیهی است سطح زندگی و رفاه هم چگونه خواهد بود.
2-امنیت(شغلی،روانی و اخلاقی):
با فرض آنکه جوان،شغلی هم بیابد،تا چه حد احساس امنیت دارد؟برای آنانکه با شرکتهای مختلف اعم از دولتی یا خصوصی در ارتباطند یا با توجه به نوع شغل یا ارتباطات اجتماعی با جوانان دم خور هستند آنچه روشن است احساس عدم امنیت نسبت به آینده است.به این احساس عدم امنیت شغلی اضافه کنید،عدم وجود یا کاهش میزان امنیت روانی و اخلاقی و آمار فراوان در این زمینه که البته نگاهی گذرا به صفحه ی حوادث روزنامه ها کمک زیادی به اثبات این ادعا خواهد داشت.در پُستهای بعدی به این آمار اشاره میکنم.البته این مدعا به معنی نادیده گرفتن امنیت نسبی موجود،حداقل در مقایسه با برخی کشورها نیست.هر چند وجود عدم احساس امنیت بیشتر از عدم وجود امنیت خودنمایی میکند.
3-تفریح،سرگرمی و علاقمندیهای شخصی:
حتی اگر معتقد باشیم وجود پارک حتی از نوع حداقلی و محلی،سینما،کافی شاپ،مراکز خرید،خیابانهای شلوغ ، جاده های پر ترافیک شمال و ... یعنی اینکه مردم سرگرم تفریح و فعالیتهای جانبی هستند،باز هم میشود پرسید که این تفریحات متعلق به چند درصد مردم است و تفریحات سایرین در کجای این وضعیت قرار دارد و اصلا آیا موارد مذکور تفریحات واقعی مردم است یا تفریحات اجباری و به گونه ای کنار آمدن با شرایط؟ضمنا فراموش نکنیم که تفریحات جوانان را نیز باید از تفریحات خانوادگی مجزا نمود.
4-آزادی(البته و صد البته قانونی یعنی آزادی فردی که مخل آزادی افراد دیگر نباشد):
بعید است بتوان اعلام نمود آزادی در این مملکت موج میزند؛چه از نوع آزادیهای سیاسی_بیان،مطبوعات و..._چه از نوع آزادیهای اجتماعی،شخصی،برابری حقوق زنان، اقلیت و ... .برای این مدعا حتما هر خواننده ای مثالهای فراوانی در ذهن دارد که دیگر نیازی به بیان مجدد من نیست.مگر آنکه بخواهیم دفاعی غیر منطقی از شرایط فعلی داشته باشیم که در آنصورت مجال طرح آن،این وبلاگ نیست بلکه برخی تریبونها،دخمه ها و محافل است و بس.
نتیجه:
به هیچ عنوان قصد سیاه نمایی ندارم.شاید به زعم برخی،چیزهای زیادی داشته باشیم _داریم؟_اما آنچه نداریم حتی اگر در مقایسه ی کمٌی،قابل توجه نباشد حتما در مقایسه ی کیفی بسیار پر اهمیت جلوه کرده و تاثیرات بسزایی دارد.تاثیراتی که باعث می شود همه ساله تعداد زیادی ایرانی ، خروج از کشور و تحمل شرایط نه چندان آسان مهاجرت را به ماندن ترجیح دهند.بی شک نمیتوان آنان را بیگانه،خودباخته،جاسوس،غرب زده یا حتی کم تحمل دانست.از طرفی برای برخی از مردم_حداقل جوانان_به هر دلیلی اعم از مالی، خانوادگی،سطح تحصیلات و .. شرایط مهاجرت فراهم نبوده و برخی دیگر نیز اصولا مهاجرت را راه حل مساله نمیدانند.به هر حال از هرکدام از آنها که باشیم طبیعی است با توجه به فاکتورهای مذکور،وجود امید چندان معنایی نداشته باشد.
مطلب ذیل توسط یکی از دوستان ارزشمندم ارسال شده که اشاره ای دارد به سخنان علی مطهری _ نماینده مجلس هشتم_ در جلسه ی رای گیری برای وزیر پیشنهادی راه و ترابری مبنی بر اینکه ( خیلی از انحرافات به دست همین متخصصها انجام می شود ):
از عمر انقلاب 30 سالی می گذرد؛ انقلابی که پایه و اساس آن بر مبنای شعار استقلال ، آزادی و جمهوری اسلامی بوده است. همانطور که از این شعار بر می آید ، جمهوری اسلامی حد و مرز حکومت را مشخص می کند اما تا استقلال و آزادی نباشد ، رکن سوم یعنی جمهوریت نیز محقق نخواهد شد. در اوایل انقلاب بدلیل ماهیت آن و مقتضیات آن دوره و البته برخی شعارهای تند مثل مرگهای خواسته شده برای برخی کشورها _ که تقریباً همه کشورهای توسعه یافته را شامل میشد_ و بالطبع آنان را به طور انفعالی در موضع خصمانه نسبت به انقلاب قرار می داد، نگرانی از دخالت دشمنان خارجی و انحراف انقلاب ، شاید_و البته شاید_ اولویت تعهد بر تخصص را برای حکومت لازم می نمود ،اما آنچه مسلم است پس از گذشت 30 سال، دیگر استقلال به معنای عدم تعامل با سایر کشورها نخواهد بود،بلکه مفهوم آن توانمندی و تخصص در همه امور است چه فرهنگی و اقتصادی و چه علمی و نظامی.اکنون که 30سال از انقلاب می گذرد آیا باید هنوز هم بین متعهد و متخصص تفکیک قائل شده و با ادبیاتی منسوخ فریاد برآریم که تعهد بر تخصص اولویت دارد ؟ آیا در این مدت نتوانسته ایم متعهد متخصص یا متخصص متعهد بار آوریم ؟
روی سخنم با جناب آقای علی مطهری ،نماینده محترم مجلس است که در جلسه رای اعتماد به آقای بهبهانی بعنوان وزیر پیشنهادی راه و ترابری ،هنوز هم بعد از 30 سال ، واهمه ی انحراف انقلاب را دارند و تعهد را بر تخصص مقدم می دانند. قصد ندارم در این مطلب به مناسب بودن یا نبودن جناب بهبهانی بعنوان وزیر بپردازم.صحبت بر سر این است که هنوز هم آن نماینده ی محترم در فضای اول انقلاب سیر میکنند و فکر می کنند که افراد را باید همانند آن زمان و با ملاکهای آن موقع، گزینش نمود.ظاهرا در این مدتی که از انقلاب می گذرد و مسلماً ایشان و امثال ایشان در راس حکومت قرار داشته و می توانستند و می توانند فرهنگ سازی کنند ، متاسفانه هنوز نمی توانند به ملت خود اعتماد نمایند . اگر تصور ایشان اینگونه است که با انبوهی از دشمنان انقلاب و آرمانهای انقلاب مواجه هستند که وجود اینچنین گزینشی و برتری تعهد بر تخصص را واجب میداند، پس در این 30 سال ، حکومت اسلامی چه کرده تا دشمن را نه تبدیل به همراه بلکه لااقل تبدیل به فردی غیر معارض نماید. چقدر دیگر باید در این راه هزینه شود تا ایشان و امثال ایشان به این آرامش برسند که دیگر کسی با این انقلاب کاری ندارد.
داعیه ی عدالت گستری و احقاق حق مظلومان جهان بماند ، حق و عدالت در مورد ملت چه می شود؟ قرار است این مملکت فقط متعلق به متعهدین به فرهنگ اسلامی_ آن هم با برخی قرائتهای خاص_ باشد؟
پی نوشت: از دوست گرامی ام بابت تغییراتی که در مطلب ایشان وارد کردم صمیمانه پوزش میخواهم.
پی نوشت۲:فرمایشات گهر بار امام جمعه ی مشهد:
در رقابتهای المپیك در چین تیم ورزشی ما وقتی میخواهد حركتی بینالمللی انجام دهد، نباید پرچمدار آنان خانم ورزشكار باشد، چرا كه این موضوع جنگ با ارزشها و آمادهسازی مردم برای فرج امام زمان(عج) است. آیا میفهمید چه میكنید؟ این كه در حركتی بینالمللی زن را جلودار میكنید، به غیر از سرپیچی از فرمایشات معصومان است؟....شركت زنان در مجامع ورزشی با ارزشها سازگار نیست....توقع نداریم نظامی كه در راس آن نایب امام زمان(عج) ولایت دارد و شعار منطقی رئیسجمهور تعجیل در فرج است، چنین اتفاقاتی بیفتد...
پی نوشت۳: پیشنهاد میشود آقای مطهری به سمت رئیس ستاد احیای تعهد منصوب شده و امام جمعه مشهد هم با حفظ سمت مسئولیت امامت جمعه ی ارومیه را به عهده بگیرند.
با افتخار ، تقدیم به وبلاگ " هفت اقلیم " و " کولی وش " و همه ی دوستان نویسنده ام
می خواهم از دردنامه ی آشنای یاران قلم بنویسم.اما ... از کجا باید شروع کنم؟از حرمت قلم وقتی خالق هستی به نامش سوگند می خورد؟از عزت قلم که " گرامی تر از دل و دیده" است و " شرف دست" را همین نوشتن با آن بس؟یا از مظلومیت قلم وقتی آنکه را میخواهد آزاده باشد با چوب "قلم به دست مزدور"مینوازند؟
یاد سالیانی نه چندان دور می افتم.سالهایی که هرچند یاران قلم محبوبیتی نسبی داشتند اما دریغ از کمی مصونیت.سالهایی که آزاده نوشتن را مجازاتی سخت در انتظار بود.همان سالهایی که حالا حسرتش را میخوریم که خو کرده ایم با زیستنی حسرت آمیز.
مکالمات آشنای آن سالها باز هم در گوشم زمزمه آغاز می کند:
"آخر کسی که تمام فکر و ذکرش قسط و وام و اجاره ی خانه و پیدا کردن شغل و ... است را با قلم چه کار؟ حتما نویسندگان از جنس از ما بهترانند یا از کُره ای دیگر آمده اند که درد مردم را نمی دانند.
چسبیده اید به چند صفحه ی کاهی روزنامه که چه؟کتاب مینویسی بینوا؟میخواهی شکم فرزندانم را با کتابهایت سیر کنم؟گرسنگی نکشیده ای که عاشقی از سرت بپرد.
هرچه تلاش میکنم به تو بفهمانم که اقتصاد حرف اول را میزند نه سیاست نمی فهمی که.آخر شکم گرسنه ، آزادی می خواهد چکار؟ول کن این شعارهای بی محتوای این سید ... را.
نوکر باش اما با شکم سیر بخواب.نوکر باش اما ماشین آخرین سیستم سوار شو.نوکر باش اما در خانه ی آنچنانی زندگی کن.نوکر باش اما شرمنده ی زن و بچه ت نباش.وقتی پول داشته باشی،نوکر هم که باشی،روزی هزار بار هم که خم و راست شوی خیالی نیست.اصلا به تو چه ربطی دارد که حکومت چه میکند و چه نمی کند؟
تو که همه ی زندگی ات یک قلم و چند صفحه کاغذ است،تو که داعیه ی اصلاح دنیا را داری،هنوز نتوانسته ای زندگی خودت را رو به راه کنی.تا کِی می خواهی هر روز در تب و لرز تعطیلی و احضار و بازداشت و ... باشی؟"
حالا که سالیانی نه چندان زیاد از آن سالهای نه چندان دور می گذرد باز هم آزاده نوشتن گناهی نابخشودنیست.تو گویی در این آب و خاک ، آزادگی جرمی همیشگیست.
و.... بیچاره من که برای خلاصی از این کابوس می خواهم چشم حق بین را با خنجر مصلحت از دیده در آورم تا نبینم آنچه را باید ببینم.تا نبینم آن جفایی را که بر این جماعت مظلوم میرود.
عادت کرده ام به دیدن و دم بر نیاوردن.عادت کرده ام به سکوت و انتظار معجزه.عادت کرده ام به چشم به راه اسطوره بودن و فراموش کرده ام که سیمرغ ،خودم هستم ،اگر بخواهم ، اگر بفهمم که ما هستیم ،اگر بخواهیم،اگر بفهمیم.
وای بر من که کوروش و زرتشت و محمد و هرآنکه عزت و نیکی را بر من می پسندید،در تاریخ جا گذاشتم تا از لقمه ای نان جا نمانم.
وای بر من که به نانی بسنده کرده ام،که ایمانم را به نانم فروخته ام ، که مسحور اربابان زر و زور و تزویر شده ام،که دستم روز به روز قویتر میشود و قلمم لحظه به لحظه نحیف تر،که به جای قلم کردن دستم ، قلمم را از دست گذاشته ام ، که پایم استوار تر شده و سینه ام ستبر تر اما قلمم بر زمین مانده.دیگر این توتم مقدس خونی ندارد تا از حلقومش بتراود.
......
" قلم بنویس
تو را سوگند بر میثاق و پیمانی که با آن آشنا هستی
حدیث درد فریاد کن .. . شوری بر آور
صفحه صفحه دفتر مشقی که اول روز تعلیمم
معلم داد ... پر کن
_ دفتر تکلیف من خالیست_
من جواب پرسش آموزگارم را چه گویم؟
- کو؟ کجا بنوشته ای مشقی که گفتم:
هر شبی یک صفحه از آن داستان درد ودرمان
قصه ی سرما و دندان / سرگذشت گرگها با مرد چوپان
نمیبینم جواب آن معمایی که گفتم:
آن کدامین "یک" بود کو را برابر نیست با
"یکهای دیگر"
آری دفتر تکلیف من خالیست
اینک این دستان من
آن عهد و پیمان همچنان باقیست
قلم بنویس"
پی نوشت:شعر پایانی از حمید گروگان بود.
در ساحل فتنه قدم بر می دارم
تنم را به امواج خروشان ابهام می سپارم
غوطه ور که می شوم در دریای بیکران تشکیک
آسمان را می بینم با آن توده ی عظیم ابری
پرتوهای خورشید در تراکم ابرهای تردید اسیر می شوند
وقتی هیزمی نمی یابم، لاجرم افکار پوسیده ام را به آتش می کشم
و در رقص شعله هایش فریاد رهایی بر مي آرم
اما این طوفان شرقی که وزیدن آغاز مي کند
و آن نور خورشید که از لابلای ابرها راهی جدید می یابد
تردیدی دیگر به ارمغان می آورد :
نکند خورشید هم استعاره باشد؟
۱- یکی دو هفته قبل داشتم سیمای ضرغامی رو می دیدم که زیرنویسی توجهم رو به خودش جلب کرد: "دفتر مرجع عالیقدر جهان تشیع حضرت آیت الله العظمی .... آماده پاسخگویی به عموم مردم".
چند روز بعدش هم تو چند تا خیابوناي تهران، بیلبوردهای تبلیغات ایشون رو دیدم.فهم اینکه چطور میشه یه شبه ، مرجع عالیقدر جهان تشیع با لقب آیت الله العظمی بوجود بیاد اونم در حجم وسیع تبلیغاتی چیز سختی نیست.ظاهرا مزد پاسخ به دکتر سروش اینقدر بالاست.
۳-بعضیها معتقدن مسائل دینی امر شخصیه و نیازی به رساله و مرجع و حوزه و روحانی و ... نیست.حالا به این مساله کاری ندارم که بحث در موردش فرصت دیگه ای میخواد.چیزی که الان ذهنم رو مشغول کرده اینه که حتی روحانیت هم اگه بخواد مستقل،آزاد،واقع بینانه و روشنفکرانه عمل کنه هرچند مرجع هم باشه سرنوشتش میشه شبیه آقای صانعی و ... .نه تنها مرزبندی بین خودی و غیرخودی پر رنگ تر شده که بخش زیادی از خودیها هم دارن به بخش غیرخودی اضافه میشن. ديگه واي به حال نخودیها.
پی نوشت:منظورم از موارد ۱ و ۲ به هیچ عنوان بی احترامی به حوزویان مستقل و آزادیخواه یا حتی بی احترامی به القاب حوزوی نبود که القاب و عناوین غیر حوزوی هم زیادند.
تو باز هم زدي به پهلوم که هي امير پاشو اينقدر بازي در نيار و من باز هم گفتم بادمجون بم آفت نداره ولي نميدونم انگار نشنيدي.انگار هيچي از حرفامو نميشنوي.اگه شنيده بودي که مثل هميشه ميخنديدي از ته دل نه اينکه اينطوري گريه کني.تو هميشه حرفامو ميفهميدي حتي وقتي چيزي نميگفتم.ولي اين بار انگاري هيشکي حتي اين پرستاره هم حرفامو نميشنوه.
***
- چه روز خوبي بود.براي اولين بار داشتم يه سفر خارجي مي رفتم اونم با يه پرواز خارجي هم هواپيماش رديفه هم امنيتش هم سرويسش هم کلي احترام ميذارن خلاصه همه چيزش خوبه مخصوصا خدمه پروازش که ديگه نگو.خوب چکار کنم دست خودم که نيست وقتي يه مخلوق زيبا ميبينم نه ديگه سرم قدرت چرخيدن داره نه پاهام توانايي حرکت انگار با چسب دوقلو چسبونده باشنم به زمين.بگذريم ،خلاصه با کلي ذوق و شوق رسيديم فرودگاه و بعدشم رفتيم هتل.چه هتل با کلاسي بود .همون اول کار آدرس استخر و بار و قسمت ماساژ و ... پيدا کردم.عصري رفتم کنار ساحل تا يه کم قدم بزنم آخه غروب خورشيد رو خيلي دوست دارم.باز هم خشکم زد .خدايا چه قدرتي داري.واقعا فرشته بود.انگار تمام هيکلش رو تراشيده باشن.کوچکترين عدم تناسبي تو اندامش نبود.همونطور که قطره هاي آب از بدنش مي چکيد عرق از سر و صورت من هم مي ريخت.مونده بودم چکار کنم.يه احساسي بين ترس و هيجان داشت وجودمو آتيش ميزد.بالاخره به خودم مسلط شدم و رفتم جلو.با انگليسي دست و پا شکسته سلام و احوالپرسي کردم که ديدم داره ميخنده.مونده بودم چه سوتي دادم که از سر و صداي دوستاش فهميدم هم وطنه و من به کاهدون زدم.خواستم برگردم ولي نميدونم چرا نمي تونستم.از طرفي اگه جريان رو به بچه ها ميگفتم که ميشدم مضحکه اونا" اومدي اينجا دختر خودي تور کني؟" نميدونستم بايد چکار ميکردم.با هر مصيبتي بود خودم رو راضي کردم که بي خيال شم. برگشتم هتل و از يکي از راننده تاکسيها آدرس چند تا کاباره رو گرفتم.آخه بايد اون چند شب حسابي خوش ميگذروندم.
- صبر کن ببينم اينا چيه داري ميگي.تو که تا حالا اين جريان رو به من نگفتي خوب از اين به بعدش هم نميگفتي.اصلا ببينم چرا از اتاق رئيس اومدي بيرون قيافه ات عين مرده ها شده؟حواست هست يه ساعته داري برام خاطره تعريف ميکني؟چت شده آخه؟يه ساعت ديگه مطب دکتر قرار داريم ها بايد نتيجه چک آپتو ببينه.پاشو ديگه.
- نه من نميتونم بيام.به بابا زنگ زدم منتظرش مي مونم.کار داريم اينجا.راستي ميدوني تو همه ي دار و ندار مني؟يه سئوال دارم ازت جون امير راستشو بگو.اگه همه تنهام بذارن تو پيشم ميموني؟
- ديونه اين چرت و پرتا چيه ميگي؟ فکر ميکردم رئيس آزمايشگاه به خاطر چربي بالا شک کرده به نتيجه ي آزمايش خواسته با خودت صحبت کنه.ولي اين حرفات... داره ميترسونه منو. هر چي هست زير سر همين برگه اس .بده ببينم جواب آزمايشتو.
.
.
تو زده بودي به پهلوم که هي امير ميدونم که خوب ميشي و من بهت گفته بودم نترس بادمجون بم آفت نداره و تو خنديده بودي انگار از ته دل و بعد خداحافظي کرده بودي اما نه مثل باقي که ميترسيدن بهم نزديک شن و بغلم کرده بودي و آهسته دم گوشم گفته بودي منتظرت هستم ها اراده کني زود خوب ميشي.
.
.
تو باز هم زده بودي به پهلوم که هي امير پاشو اينقدر بازي در نيار و من باز بهت گفته بودم بادمجون بم آفت نداره ولي اين بار بريده بريده و با سرفه و تو ميون گريه و خنده گفته بودي ميدوني خيلي ديونه اي خيلي. بعد با يه حسرتي گفته بودي من از اين آکواريوم بدم مياد تو رو خدا زود خوب شو ديگه و من بهت قول داده بودم و تو از پشت ماسکت خيلي آروم گفته بودي ديونه دوستت دارم و ميدونم که فهميده بودي حرفتو شنيدم.
.
.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|