تبليغاتX
دست خیال
  header
 

 ... و قربان یادآور آن است که

     باید هر آنچه داشت بر جای گذاشت

     سبک­بار و خرامان در قربانگاه ابراهیمیان قدم نهاد

     رها از همه­ی هست­ها

                                     از همه­ی بودها و نبودها

     درمعشوق ازلی و ابدی محو شد

     همانگونه که تنها آمد، تنها نیز بازگشت

                                                         شاید هم تنها­تر

     فارغ از هرچه بودنی

                               هر چه ماندنی ...

 

پی نوشت:

۱- مردم، امسال،قبل از فرا رسیدن قریان،قربانیانشان را تقدیم کردند.حالا نوبتی هم باشد،نوبت ...

۲- چند روزی نزد مادرم هستم و در تایید کامنتها و پاسخ، کمی تاخیر خواهد شد.

  نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 22:17  توسط  دست خیال  | 

نفرین، بی­ریاترین پیام­آور درماندگی­ست.

هلیا! میان بیگانگی و یگانگی، هزار خانه است… مگذار که در میان حصارِ گذشت­ها و اندرزها خاکسترت کنند… هر آشنایی تازه اندوهی تازه است… هر سلام، سرآغاز دردناک،یک خداحافظی است… زمان، جاودان بودن همه چیز را نفی می­کند... هلیا! برای دوست داشتنِ هر نفس زندگی، دوست داشتنِ هر دمِ مرگ را بیاموز... هلیا!تحمل تنهایی از گداییِ دوست داشتن بهتر است... سهل است که انسان بمیرد تا آن­که بخواهد به تکدی حیات برخیزد... ما می­توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوبِ ایمان به خویش کنیم... هلیا! در پایدارترین شادی­ها نیز غمی نهفته است... هیچ پایانی به راستی،پایان نیست.در هر سرانجام، مفهوم یک آغاز نهفته است... احساس رقابت، احساس حقارت است.من از آن­که دو انگشت بر او باشد انگشت برمی­دارم... یک سنگ بر پیشانیِ سنگی کوه خورد.کوه خندید و سنگ شکست.یک روز، کوه می­شکند.خواهی دید... چه فروریزنده است ایمان، چه عابر است دوستی.

 

بخشهایی بود از کتاب " بار دیگر شهری که دوست می­داشتم"؛ عاشقانه­ای تلخ و زیبا از نادر ابراهیمی که دارم بازخوانی­اش می­کنم.

 

پی نوشت:

۱- به سایتهای اصلاح طلب! تغییر(tagheer.ir) و خرداد(khordaad.com)سری بزنید.در بعضی مطالبشان در تخریب خاتمی از کیهان هم ... .به قول جناب محمد علی بهمنی:

یادگار من است این درخت که خستگی تبرت را می­گیرد / عمیق­تر بزن / تو را سطحی نمی­خواستم

۲- حمایت مهندس سحابی از خاتمی

۳- چگونگی استقبال با شکوه مردمی از احمدی‌نژاد در یزد

۴- روی کار آمدن اصلاح طلبان - کابوس اسرائیلی ها

۵-این نوشته را بخوانید جالب است:آن مرد آمد سرانجام

۶- نوشته ای از سید ابراهیم نبوی:ما بی شماریم

  نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 20:1  توسط  دست خیال  | 

... و امروز یادآور آن است که

     باید هر آنچه داشت بر جای گذاشت

     سبکبار و خرامان در قربانگاه ابراهیمیان قدم نهاد

     رها از همه­ی هستی­ها

     از همه­ی بودها و نبودها

     درمعشوق ازلی و ابدی محو شد

     همانگونه که تنها آمد، تنها نیز بازگشت

     بلکه تنها­تر

     فارغ از هرچه بودنی

     هر چه ماندنی

  نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت 12:37  توسط  دست خیال 

رمضان آمد تا باز هم یاد آورد مهربانیِ مهربان را.هم او را که می بخشد،می بخشاید، مهمان می کند بدون قید هیچ قید و بندی:نژادت چیست؟ملیتت،پدرت،قوم و خویشت،مال و اموالت،پست و مقامت، تحصیلاتت،...؟نه ، مهم آن است بداند با آنچه داری چه می کنی.

آمده تا باز هم تلنگر بزند بر دیوار شیشه ای واجدانمان: تو که همیشه،همه چیز از او می خواهی چند بار دست افتاده ای گرفته ای؟اشک یتیمی را با نوازش و لبخند زدوده ای؟رنج گرسنگی را با اراده ات حتی برای مدتی کوتاه چشیده ای؟ شعار می خواهد چکار؟دنبال شعور است.

نماز بخوانم .... نخوانم

روزه بگیرم  ...   نگیرم

قرآن بخوان ...   نخوانم

باشد، قبول ... همه ی آنها مهم هستند.اما مهمتر عشق اوست که باید در دلم ریشه بدواند.اگر مِهرش را زیر خروارها آوار دل یافتم که برنده ام وگر نه،به بازنده ای می مانم که هیچگاه باختش را نخواهد فهمید تا آن زمان که بیدارش کند مرگ.

به درگاه تو آمدم ای کریم          تهیدستِ خوبی و قلب سلیم

و ره توشه بردن نشاید مرا         به هنگام مهمانی ات ای کریم

  نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 14:48  توسط  دست خیال  | 

می خَزی کُنج دلت.گوشه ای کِز می کنی و زیر چشمی حرکت حیات را در این چرخه ی تکراری می نگری.

دیروز

       امروز

              فردا

وه که چه تکرار ملال آوری!برخی بازی روزگار می نامندش،بعضی قبول سرنوشت،گروهی دیگر بندگی محض خدا و ...اما تو کجای این روایت ایستاده ای؟تو چه می خوانی اش؟ بازی،سرنوشت،بندگی،جبر،اختیار،کفر،ایمان ...؟

از تکرار این پازل همیشگی کلمات هم بیزار شده ای.ترجیح میدهی فقط خستگی بنامی اش.خستگی از این جاده ی طولانی،این راه پر پیچ و خمِ بی انتها،از این کویرِ یقین،این برهوتِ امید.

تنها یک چراغ است که آن دورها سوسو می زند و تو با خود می گویی اگر عشق هم نبود که این شوره زارِ باور،گورستان جسم و روحت می شد.

اما نمیدانی که شاید عشق هم ایهام باشد آن هم مُرَکّب،که استعاره باشد ، که ایجاز یا هر چیزی باشد غیر از آنچه باید باشد،شاید.یا لااقل برای تو که دیر زمانیست نفسهای گلگونت توان ارغوانی کردن هیچ جام خیالی را ندارد.

آه ای یقین گمشده ، ای امید مصلوب

با توام ای عشق ، ای دروغ محبوب

بخوان مرا

            بفریب مرا

                        _اما آهسته و آرام

از آن بیشه زارهای سرسبز و دور

شب هنگام

که هزاران ماهپاره

در این مردابِ خفته می رقصند

و با بازی ماهیانِ شاد

بر امواج ِ آبها گم می شوند

بخوان مرا

" که صدای تو خوب است"

  نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387ساعت 16:41  توسط  دست خیال  | 

در ساحل فتنه قدم بر  می دارم

تنم را به امواج خروشان ابهام می سپارم

غوطه ور که می شوم در دریای بیکران تشکیک

آسمان را می بینم با آن توده ی عظیم ابری

پرتوهای خورشید در تراکم ابرهای تردید اسیر می شوند

وقتی هیزمی نمی یابم، لاجرم افکار پوسیده ام را به آتش می کشم

و در رقص شعله هایش فریاد رهایی بر مي آرم

اما این طوفان شرقی که وزیدن آغاز مي کند

و آن نور خورشید که از لابلای ابرها راهی جدید می یابد

تردیدی دیگر به ارمغان می آورد :

 

نکند خورشید هم استعاره باشد؟

  نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت 13:14  توسط  دست خیال  | 

 تو باز هم زدي به پهلوم که هي امير پاشو اينقدر بازي در نيار و من باز هم گفتم بادمجون بم آفت نداره ولي نميدونم انگار نشنيدي.انگار هيچي از حرفامو نميشنوي.اگه شنيده بودي که مثل هميشه ميخنديدي از ته دل نه اينکه اينطوري گريه کني.تو هميشه حرفامو ميفهميدي حتي وقتي چيزي نميگفتم.ولي اين بار انگاري هيشکي حتي اين پرستاره هم حرفامو نميشنوه.

 

***

-          چه روز خوبي بود.براي اولين بار داشتم يه سفر خارجي مي رفتم اونم با يه پرواز خارجي هم هواپيماش رديفه هم امنيتش هم سرويسش هم کلي احترام ميذارن خلاصه همه چيزش خوبه مخصوصا خدمه پروازش که ديگه نگو.خوب چکار کنم دست خودم که نيست وقتي يه مخلوق زيبا ميبينم نه ديگه سرم قدرت چرخيدن داره نه پاهام توانايي حرکت انگار با چسب دوقلو چسبونده باشنم به زمين.بگذريم ،خلاصه با کلي ذوق و شوق رسيديم فرودگاه و بعدشم رفتيم هتل.چه هتل با کلاسي بود .همون اول کار آدرس استخر و بار و قسمت ماساژ و ... پيدا کردم.عصري رفتم کنار ساحل تا يه کم قدم بزنم آخه غروب خورشيد رو خيلي دوست دارم.باز هم خشکم زد .خدايا چه قدرتي داري.واقعا فرشته بود.انگار تمام هيکلش رو تراشيده باشن.کوچکترين عدم تناسبي تو اندامش نبود.همونطور که قطره هاي آب از بدنش مي چکيد عرق از سر و صورت من هم مي ريخت.مونده بودم چکار کنم.يه احساسي بين ترس و هيجان داشت وجودمو آتيش ميزد.بالاخره به خودم مسلط شدم و رفتم جلو.با انگليسي دست و پا شکسته سلام و احوالپرسي کردم که ديدم داره ميخنده.مونده بودم چه سوتي دادم که از سر و صداي دوستاش فهميدم هم وطنه و من به کاهدون زدم.خواستم برگردم ولي نميدونم چرا نمي تونستم.از طرفي اگه جريان رو به بچه ها ميگفتم که ميشدم مضحکه اونا" اومدي اينجا دختر خودي تور کني؟" نميدونستم بايد چکار ميکردم.با هر مصيبتي بود خودم رو راضي کردم که بي خيال شم. برگشتم هتل و از يکي از راننده تاکسيها آدرس چند تا کاباره رو گرفتم.آخه بايد اون چند شب حسابي خوش ميگذروندم.

-         صبر کن ببينم اينا چيه داري ميگي.تو که تا حالا اين جريان رو به من نگفتي خوب از اين به بعدش هم نميگفتي.اصلا ببينم چرا از اتاق رئيس اومدي بيرون قيافه ات عين مرده ها شده؟حواست هست يه ساعته داري برام خاطره تعريف ميکني؟چت شده آخه؟يه ساعت ديگه مطب دکتر قرار داريم ها بايد نتيجه چک آپتو ببينه.پاشو ديگه.

-      نه من نميتونم بيام.به بابا زنگ زدم منتظرش مي مونم.کار داريم اينجا.راستي ميدوني تو همه ي دار و ندار مني؟يه سئوال دارم ازت جون امير راستشو بگو.اگه همه تنهام بذارن تو پيشم ميموني؟

-       ديونه اين چرت و پرتا چيه ميگي؟ فکر ميکردم رئيس آزمايشگاه به خاطر چربي بالا شک کرده به نتيجه ي آزمايش خواسته با خودت صحبت کنه.ولي اين حرفات... داره ميترسونه منو. هر چي هست زير سر همين برگه اس .بده ببينم جواب آزمايشتو.

.

.

تو زده بودي به پهلوم که هي امير ميدونم که خوب ميشي و من بهت گفته بودم نترس بادمجون بم آفت نداره و تو خنديده بودي انگار از ته دل و بعد خداحافظي کرده بودي اما نه مثل باقي که ميترسيدن بهم نزديک شن و بغلم کرده بودي و آهسته دم گوشم گفته بودي منتظرت هستم ها اراده کني زود خوب ميشي.

.

.

تو باز هم زده بودي به پهلوم که هي امير پاشو اينقدر بازي در نيار و من باز بهت گفته بودم بادمجون بم آفت نداره ولي اين بار بريده بريده و با سرفه و تو ميون گريه و خنده گفته بودي ميدوني خيلي ديونه اي خيلي. بعد با يه حسرتي گفته بودي من از اين آکواريوم بدم مياد تو رو خدا زود خوب شو ديگه و من بهت قول داده بودم و تو از پشت ماسکت خيلي آروم گفته بودي ديونه دوستت دارم و ميدونم که فهميده بودي حرفتو شنيدم.

.

.

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 11:22  توسط  دست خیال  | 

[آهنگ ملايمي از کريس دي برگ فضا رو خيلي رمانتيک کرده:

Hollywood is such a dream

When you’re only seventeen

It’s wonderful

The movie man said she could be star

A beauty queen or a cover girl … ]

-         هذا المشروب اصبح حارا فغيروه بآخر بارد.

-         چشم الان عوضش ميکنم.

-         اِ .با خودم گفتم خانم به اين زيبايي حتما ايرانيه ولي خوب چون تا حالا اينجا نديده بودمت نخواستم اشتباه کنم که اسباب خنده اينا جور بشه. راستي روناک رو هم صدا کن.

-         روناک؟امممم ...ببخشيد بگم کي کارش داره؟اصلا شما  از کجا ميشناسينش؟

-         خوب راستش در حد همين ديدارهاي کوتاه تو همين کاباره شايدم يه کم بيشتر( يه لبخند کوتاه).آخه از دو سال پيش که با يکي از شيوخ اينجا شريک شدم ديگه هر ماه ميام دبي.همونم ساپورتم کرد که بتونم بيام اين کاباره. حالا چرا هول کردي؟ نترس يه خبر خوب براش دارم.حتما منتظر شنيدنشه.

-         نکنه شما هموني هستيد که قرار بوده کمکش کنيد برگرده و اين حرفا؟( با يه چشمک)خوب ...آخه... چيزه ...

.

.

من که گفتم روناک رو صدا کن،اينا چکار ميکنن بالاي سرم؟اصلا من چرا روي زمين افتادم؟چطوريه که روي زمين افتادم ولي دارم از اين بالا ميبينم؟اينجا چه خبره؟چرا همه چي داره ميچرخه؟اين صداها چيه؟ روناک باز تو داري برام خاطره تعريف ميکني؟باور کن قبولت دارم.به خدا بس که تعريف کردي ديگه همشو حفظم.تازه ،نميدوني که، ميخوام تو کتاب آخرم چاپش کنم.ببين اينطوري شروع کنم خوبه؟خوش خط نوشتم که بتوني بخوني:

 

" خوب ديگه همه چي مهياست.هرچند با سختي و هزارتا قرض و قوله ولي بالاخره جور شد.کارتاي دعوت هم که پس فردا ميرسه دست همه مهمونا.فقط نميدونم با عمه نَشمين چکار کنم.از يه طرف مامان مخالفه از يه طرف هم خوب بالاخره عمه ي منه.نميتونم که دعوتش نکنم.عصري يه سر بهش ميزنم تا ببينم چي پيش مياد.

.

.

با اينکه از شوهرعمه خيلي خوشم نميومد ولي نميدونم چرا اون روزي حرفاش حسابي وسوسه ام کرد.شايد چون بوي رهايي ازاين در به دري رو ميداد،بوي پول ميداد،بوي زندگي بهتر،رفاه،آزادي،...نميدونم چي بود ولي هرچي بود مثل خوره افتاد به جونم و بالاخره چند روز مونده به عروسي کار خودشو کرد.ولي شوهر عمه ي نامردَم نگفته بود اينطوري ميشه.حالا اون به جهنم،ميدوني از همه چي بدتر چي بود؟چند ماه پيش بابام اومده بود اينجا مثلا بهم سر بزنه.با کلي بدبختي و مقدمه چيني خواستم بهش بفهمونم که خودش زودتر گفت تو هر ماه براي ما پول بفرست،راه درآوردنش و باقيش به خودت مربوطه..."

.

.

-    يه ليوان ديگه آب سرد بپاش رو صورتش.چيزي نيست فکر کنم يه حمله عصبي بوده. شايدم ... بدو زنگ بزن اورژانس،زود باش ديگه.آخه دختر جون خبر بد رو يهو که به کسي نميگن.حالا حتما بايد راستش رو ميگفتي؟آخه خبر خودکشي هم گفتن داره؟اقلا دليلش رو ديگه نميگفتي.حتما با آب و تاب همه ماجرا رو از سير تا پياز براش توضيح دادي؟ هي ميگم تازه کارها رو نفرستن اينجا به گوششون که نميره.بابا يکي اين آهنگ رو عوض کنه ناسلامتي اينجا کاباره است ها . آهنگ شاد بذارين.

 

[Every night was party night

She was everyone’s delight, he let her stay

And when he’d had enough, he threw her out

Hollywood is just a dream

But when you’re only seventeen, it’s magical …]

 

پي نوشت: بخش عمد اي از داستان، واقعيه.

  نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 21:8  توسط  دست خیال  | 

از پنجره بیرون رو نگاه میکنه.چه رگباری میاد.فنجون قهوه رو هم میزنه.از خبرای تکراری تلویزیون با اون گرایشهای یکطرفه و پیامهای مستقیمش خسته شده.میاد تلویزیون رو خاموش کنه که یه خبر میبینه از ترکیه.مجری با چه آب و تابی در مورد پیروزی اسلامگرایان در ترکیه میگه.یادش میاد اون زمانی رو که جمعه ها صبح کوه میرفت.

اون روز هوا به قدری خوب بود که حیفش اومد ریه هاشو از هوای تازه پرنکنه.همینطور که داشت نفس عمیق میکشید سنگینی یه نگاه رو حس کرد.زیر چشمی دوتا دختر رو دید. یکیشون به نظر شیطون میومد و اونیکه نگاهش میکرد متین و باوقار.به روی خودش نیاورد و به راهش ادامه داد. اون نگاه هم مثل اینکه دستشو خونده بود، مثل سایه تعقیبش میکرد.با خودش گفت هم زیباست و هم باکلاس ولی مگه قراره هرچی چشم میبینه دل بخواد؟پس باز هم بی خیال شد.موقع پایین اومدن از کوه، طبق معمول کنار استخر نشستن تا کمی استراحت کنن.باز هم همون نگاه و باز هم همون بی خیالی ولی این بار کمی خفیف تر؛ شاید دلش لرزیده بود و خودش خبر نداشت.

بالاخره موقع رفتن شد.بیرون پارک ایستاد تا خواهرش ماشین رو بیاره.ولی این دفعه اون چیزی رو که میدید باور نمی کرد.آخه اونهمه متانت و این صحنه؟نه اصلا با هم جور نبود. این دفعه یه پسر همراهشون بود و داشت با پانتومیم به دوستش که اون طرف خیابون تو ماشین نشسته بود علامت میداد که با چه قیمتی به توافق رسیدن.

.

.

.

باز هم از پنجره بیرون رو نگاه میکنه.به همون سرعتی که بارون شروع شده بود ، تموم میشه.خاصیت رگبار همینه.

  نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 22:23  توسط  دست خیال  | 

عجب جای شلوغیه.کلی سوژه داره اینجا.تا آخر شب هم که مشغول باشیم باز وقت کم میاریم.آخه باید یکی به اینا حالی کنه که اینجا شهر هرت نیست.مملکت قانون داره.پس من و همکارام چکاره ایم؟خدا چکار کنه ..... رو، یه کلمه آزادی به اینا یاد داد ما رو انداخت تو هچل.چه معنی میده اینا هر طور که دلشون میخواد لباس بپوشن و رفتار کنن ولی ... ولی من نتونم؟ اصلا چه معنی میده اینا اینقدر خوشگل باشن و من ...؟ آخه خدا جون عدالتت کجا رفته؟مثل اینکه باید خودم اجراش کنم.

آهای خانوم ..بله.. با توام.این چه وضعشه؟این چیه انداختی رو سرت؟خوب ورش دار خیال ما و خودتو راحت کن. نا سلامتی اینجا مملکت اسلامیه ها.اینایی که از این نیم وجب مثلا روسریت ریخته بیرون مو نیست که آتیش جهنمه.

آهای با توام مگه نمیگم با زبون خوش برو تو ماشین.اون روی سگم رو بالا نیار ها.

.

.

لحظه ای بعد این باتوم بود که به جای دستان پر مهر مادر بر سر و صورتش می بارید. تگرگ وار می بارید. وحشیانه می بارید.با آخرین توان می بارید.انگارخیال پایان نداشت.و چنان فرود می آمد که گویی عقده های ناگشوده زندگی از حلقومش به بیرون میریخت.

.

.

و لحظه ای بعد تر ، این خستگان تقدیر بودند که حلقه وار ، دور تا دورش نفرینهای گزنده مادر را آمین میگفتند. خدای من ، چه فورانی دارد این خشم خفته.

.

.

و ماشین سبزو سفید آخرین سیستمی که با سرعت هرچه تمام تر از میدان هفت تیر دور می شد.شاید میرفت تا قانون را اجرا کند در میدانی دیگر و شاید در انتظار نفرینهای مادری دیگر و خوشه های خشمی دیگر.

 

 

ادامه دارد.

 

 

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 14:4  توسط  دست خیال  | 

تقدیم به آستان پر مهر

                             بهانه دینم

                             دلیل ایمانم

                             نیروی حرکتم

                                          نهایت عشق و مظلومیت و پاکی

                                          سرور بانوان افلاکی

 

و برای مادرم

                 اولین آموزگار زندگی ام

                 که خستگیهایم را تحمل کرد

                 و هستی اش را به پایم سوخت

                 و ایثار و ایستادگی به من آموخت

                                                           و عشق را

                                                                        و بودن را

                                                                                    و درد کشیدن را

                                                                                                        و صبر را

                                                                                                                     .....

پی نوشت: " ای بسا شاعر که بعد از مرگ زاد / چشم خود را بست و چشم ما گشاد "

چند روز گذشته سالروز عروج مردی بود از تبار خورشید.آزادمردی که هیچگاه از اندیشیدن بازنایستاد و البته نیندیشید آنگونه که میخواستند بیندیشد.از مصائبش آموختم که عشق و اندیشه و ایمان وقتی با هم همراه شوند میسوزانند، آتش میگیرند وآتش میزنند و در رقص شعله هایشان فریاد میزنند که " در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن / شرط اول قدم آن است که مجنون باشی"دکتر شهید ، رفت و چه مظلومانه رفت تا بیاموزاند که بنده زر و زور و تزویر نباشیم.فقط یک نکته ... شریعتیهای زنده را دریابیم تا پس از مرگشان،گریبان ندرانیم که " افسوس ! نشناختیمشان."

 

  نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 12:28  توسط  دست خیال  | 

 خواستم برای نازنینی بنویسم ولی هرچه این قلمو بین انگشتام فشار میدم انگار نه انگار.یاد این شعر استاد مشیری می افتم که : آه ای دل غمگین که به این روز فکندت/فریاد که از یاد برفت آنهمه پندت

نمی دونم اگه قرار بود همه پندپذیر باشن اصلا نوبت به کسی مثل مشیری میرسید که اونهمه شعر ناب بگه که وقتی مینوشی اونا رو مست میشی ، بیخودِ بیخود ، به سماع در میای اونقدر که احساس میکنی داری رو ابرا پرواز میکنی.خودمونیم بعضی وقتا پندپذیر نبودن خودش نعمته.هر چند آخرش معلوم نیس چی میشه و قشنگی زندگی هم به همینه و اصلا شاید هدف هم همینه تا ناب و غل و غش دار جدا بشن از هم.به قول یه دوست نازنینم اگه به جمع قبیله بنی رویا بپیوندی باید حواست خیلی جمع باشه که گاز زدن سیب مجازات سختی داره ... ولی چکار کنم من که شیفته این جمله آوینی هستم که زندگی در حیرت میان عقل و عشق معنی می یابد. یعنی بیخیال مجازات شیم؟

وای که باز هم ذهنم هپروتی شد.

اینم اون شعر استاد مشیری که  باعث شد باز هپروتی شم:

 

آه ای دل غمگین که به این روز فکندت               فریاد که از یاد برفت آنهمه پندت

ای مرغک سرگشته ، کدامین هوس آموز           بی بال و پرت دید و چنین بست به بندت

آی آهویِ تنهای ِ گریزان ِ پریشان                      خون می چکد از حلقه پیچان کمندت

ای جام به هم ریخته صد بار نگفتم                   با سنگدلان یار مشو ، می شکنندت

آه ای دل آزرده ، در این هستی کوتاه                 آتش به سرم میرود از آه بلندت

جان در صدف شعر گهر کردی و گفتی                صاحب نظرانند ، پشیزی نخرندت

ارزان ترت از هیچ گرفتند و گذشتند                    امروز ندانم که فروشند به چندت

جان دادی و درسی به جهان یاد گرفتی              ارزان تر از این درس محبت ندهندت

  نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 13:57  توسط  دست خیال  | 

بعونک يا لطيف

باز هم زمزمه هاي ناشکيبايي از قفس تن به گوش مي رسد.گويي اين من ِدرون تن باز هم کاسه صبرش لبريز شده.آخرين جرعه هاي جام تهي، قطره قطره از چشم فرو مي ريزد و باز هم غريبه اي در کوچه هاي تنهايي رها مي شود.

باور مکن که مسافر شهر روشنايي به اراده خود در اين جاده هاي سرد و مبهم قدم بر ميدارد که اگر خواست او بود اصلا پاي در اين راه نمي گذاشت.اما چه مي توان کرد وقتي آن رشته اي که دوست بر گردنش افکنده او را چونان پر کاهي در دستان باد به اين سوي و آن سوي مي کشاند. بايد جام بلا را نوشيد که اين رسم روزگار است.شايد هم راز زندگيست:

 

" نک لحظه تولد يک شعر مي رسد "

بايد قلم به دست

احساس را به صحنه هستي روانه کرد

اما سروده ام

چون کودکي آمده دنيا به روز نحس

يا دختري متولد به عصر جهل

قرباني تحجر اين شهر مي شود

با خنجري هديه  ز ياران پر فريب

وز خون تازه اين قلب ناشکيب

اشعار تازه من رنگ مي شود

اين بازي زمانه غدار را ببين

با دستهاي خسته معشوق بي وفا

هر عاشقي به زير زمان دفن مي شود

  نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 17:25  توسط  دست خیال  | 

پاره اي وقتها در حيرت میان ماندن و رفتن ، بر بام خانه دل قدم مي نهي و آسمان جانت را به نظاره مي نشيني. آن بالا بالا ها گذشته ها را مي بيني و خاطرات تلخ و شيرين آن زمان را.

بي اختيار از چشمانت الماسي فرو می افتد. خوب که دقت ميکني آرزوهاي زيادي را مي بيني که بسان شهابي  مي درخشند و در عرض چند ثانيه نيست مي شوند.به خودت که مي آيي دريايي از المسها مي خواهند بنيان خانه دل را از جا برکنند.

 "چشمها را بايد شست"...

  نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 8:17  توسط  دست خیال  | 

پاره اي وقتها 

دلتنگ و سرشار از حس بودن و نبودن

تمام آسمان مهتابي را مي گردي

و باز نگاه مي کني به آسمان و ...

تنها يک ستاره، يک ستاره

آن بالا بالاها

از تمام فانوسهاي شهر بالاتر و روشن تر مي درخشد

و عشق همان چلچراغ است

و تنها عاشقان اهل "رنج دلنشين" هستند

 و من عشق را پيراهن خود کرده ام ...

  نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 17:31  توسط  دست خیال  | 

بعونک یا لطیف

" در شبان غم تنهائی خویش/عابد چشم سخنگوی توام /من در این تنهائی/    من در این تیره شب/زائر ظلمت گیسوی توام "

باز هم مهتاب شبی است و باز هم دارم از کوچه های دلتنگی ام می گذرم.اما این بار اثری از تو نمی یابم.نه رد پائی ،نه نشانی،نه حتی عطر تنت به مشام می رسد و اینهمه یعنی تو مدتهاست از اینجا عبور نکرده ای. ولی مگر می شود. من که هر شب تو را در رویاهام می بینم،حالا که جرات پیدا کرده ام تو نیستی.

نه،دارم اشتباه می کنم.حتما گوشه ای پنهان شدی و به رسم بازیهای دوران کودکی داری مخفیانه نگاهم می کنی. ولی ... مگر دلت مي آيد سرگردانی ام ، خستگی ام ،      دربه دری ام را ببینی و باز هم پنهان بمانی؟و باز هم اینهمه یعنی تو مدتهاست از اینجا عبور نکرده ای.

چه باید کرد؟ این جامها که  از پی هم تهی میشوند هم حال خرابم را التیامی نمیدهند.دیگر حتی شعر هم به لامکانم نمی برد.نمی دانم چرا همه چیز برایم غریبه شده. کار این قوم با غریبه ها سپردن در میان آتش است. نکند مرا هم که بوی غریبه از خانه ام شنیده اند .......؟

"هنوز که هنوز است بازی روزگار را نمی فهمم.من تو را دوست دارم ، تو دیگری را ، دیگری مرا  و ..... همه ما تنهاییم."

  نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 23:29  توسط  دست خیال  | 
 
  نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 16:12  توسط  دست خیال  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM